كشتي نساز اي نوح طوفان نخواهد آمد / برشوره زار دلهاباران نخواهد آمد

رفتي كلاس اول اين جمله راعوض كن / آن مرد تا نيايد باران نخواهد آمد . . .

يا صاحب الزمان

.

.

.

ارباب زمين، امير مريخ، بيا

تا نخل ستم بركني از بيخ بيا

از قول همه منتظران مي گويم

اي پيرترين جوان تاريخ بيا

الهم عجل لويك الفرج

.

.

.

مهديا منتظرانت همه در تاب و تبند / همه ي اهل جهان، جمله گرفتار شبند

چو بيايي غم و ظلمت برود از عالم / شاد گردد دل آنان كه گرفتار غمند . . .

.

.

.

صبح بي‌تو رنگ بعد از ظهر يك آدينه دارد

بي‌‌تو حتي مهرباني حالتي از كينه دارد

بي‌تو مي‌گويند تعطيل است كار عشقبازي

عشق اما كي خبر از شنبه و آدينه دارد . . .

.

.

.

ما را به يك كلاف نخ آقا قبول كن / يـا ايّهـا العــزيز! أبانـا! قــبول كن 

آهي در اين بساط به غير از اميد نيست  / يـا نـااميدمــان ننـمـا يـا، قـبـول كن . . .

.

.

.

در اضطراب چه شب‌ها كه صبح شان گم شد

چـه روزهـا كــــه گـرفـتـــــار روز هـفــــتـم شد

چه قدر هفته پر از شنبه شد، به جمعه رسيد

و جـمـعــــه روز تـفــــرّج بـــــراي مـــــردم شـد . . .

.

.

.

از هجر تو طبيعت ما گريه مي كند / چشم تمام آينه ها گريه مي كند

چشم انتظار آمدنت شير خواره‌اي است  / گهواره‌اي به كرب و بلا گريه مي كند . . .

.

.

.

يا اين دل شكستة ما را صبور كن

يا لا أقل به خاطر زينب ظهور كن

ديگر بتاب از افق مكه ، ماه من!

اين جاده هاي شب زده را غرق نور كن . . .

يا مهدي ادركني

.

.

.

بازهم – صحبت فرداست قرارِ ما ها

بازهم – خير نديديم از اين فردا ها

چقدر پاي همين وعده ي تو پيرشدند

جگر “مادر ها ” موي سر “بابا ها ” . . .

يا صاحب الزمان

.

.

.

ما منتظريم از سفر، برگردي / يكروز شبيه رهگذر برگردي

با كاسه ي آب و مجمري از اسپند  / ما آمده ايم پشت در، برگردي . . .

.

.

.

عمري در آرزوي وصال تو سوختيم

با ياد آفتاب جمال تو سوختيم

ما را اگر چه چشم تماشا نداده اند

اي غايب از نظر به خيال تو سوختيم . . .

.

.

.

دروغ گفتم كه از دوريت شكست دلم / كه در نبود تو حتي ترك نبست دلم

بيا و زود بيا اي تمام هستيم / كه اگر دير كني مي رود ز دست دلم . . .

يا مهدي …

.

.

.

گفتم چرا قلبم دگر بر تار زلفت گير نيست

سر بر زمين افكند و گفت خود كرده را تدبير نيست

اشكي به زير مقدمش انداختم رحمي كند

گفتا كه اشك بي ورع در رتبه تاثير نيست . . .

يا مهدي صاحب الزمان

.

.

.

بيا اي يوسف زهرا گره بگشا ز كار ما / كه از وصلت رسد جانا به پايان انتظار ما

بيا تا يوسف كنعان شود همچون زليخايت / فداي روي زيبايت كه برد از دل قرار ما . . .

.

.

.

طعنه از دشمنت اي دوست شنيدن تا كي؟ / به بدن پيرهن صبر دريدن تا كي؟

پيش رو بودن و روي تو نديدن تا كي؟ /  بار هجران تو بردوش كشيدن تا كي . . . ؟

به اميد ظهورش

.

.

.

بگذار بگويمت دلم غم دارد

 يك عالمه اشك و آه و ماتم دارد

عجّل بظهور، عصر آدينه ها

اي يوسف فاطمه تو را كم دارد . . .

.

.

.

اي كاش كه انتظار معني مي شد /  بي تابي جويبار معني شد

وقتي كه سحر شكوفه صبح دميد / با آمدنت بهار معني شد. . .

.

.

.

به ذهن شب زده من ظهوركن مهتاب

ز دشت تيره ظلمت عبوركن مهتاب

دلم گرفته، نگارم، ببين كه تاريكم

 به خاطر دل عاشق، ظهوركن مهتاب . . .

.

.

.

به تمنّاي طلوع تو جهان چشم به راه /  به اميد قدمت كون ومكان چشم به راه

رخ زيباي تو را ياسمن آينه به دست   /  قدّ رعناي تو را سرو جوان چشم به راه . . .

.

.

.

به دنبال تو مي گردم نمي يابم نشانت را / بگو بايد كجا جويم مدار كهكشانت را

تمام جاده را رفتم، غباري از سواري نيست /  بيابان تا بيابان جسته ام ردّ نشانت را . . .

.

.

.

فروغ روي يزدان داري اي دوست / صفاي باغ رضوان داري اي دوست

تويي يوسف، كه در هر كوي وبرزن /  هزاران پيركنعان داري اي دوست . . .


دسته ها : مذهبي
جمعه هفتم 11 1390
X